185

دو روز مونده بود به اربعین و مثل هر سال روضه مادربزرگ به راه بود ... از صبح با دختری رفته بودم خونه مادرم تا برای آماده کردن سفره حضرت رقیه کمک کنیم ... با خانمهای جمع که همشون فامیل بودن حرف کربلا رو میزدیم، حرف زائرای پیاده ... و همین طوری که نون پنیر سبزیها رو آماده میکردم میگفتم خوش بحالشون تلویزیون که گزارشای پیاده روی اربعین رو نشون میده بغض میکنم واقعا دوست داشتم اونجا باشم ... بعد ته دلم گفتم امسال که پاسپورت ندارم ولی سال دیگه حتما میرم ...

همین جوری مشغول بودیم که موبایلم زنگ خورد ... آقای همسر بود .

- سلام

- سلام چه خبر؟

- یه ماشین هست داره میره مرز الان سر کوچه اس میخوام برم ... تو میای؟

- چطور بریم ما که گذرنامه هامون تاریخش گذشته؟ میزارن بدون گذرنامه بریم؟

- من نمیدونم این چیزا رو میخوام برم، میای؟

- آره میام!مژه

- دختری رو بزار خونه مامانت زود باش بیا

و این جوری بود که ما راهی مرز چذابه شدیم ... با کفش پاشنه بلند، بدون لباس گرم و با پاسپورتایی که برای سفر عمره گرفته بودیم و یکسال و نیم پیش اعتبارش تموم شده بود.

به خانواده که گفتم، میگفتن نرین خطرناکه ... داعش هست ... بمب میزارن !بعد که دیدن مصمم هستیم با خنده میگفتن برین از مرز برتون میگردونن .. مگه میشه بدون گذرنامه رد شد!

به آقای همسر میگفتم حداقل کارت ملیتو بیار میگفت نمیخواد اگه قرار باشه برم با همین گذرنامه میرم! معلوم بود خودشم مطمئن نیست که از مرز رد میشیم یانه ...

با چند نفر دیگه که اکثرا از همکارای آقای همسر بودن راهی مرز شدیم تو راه دلشوره داشتم ... اصلا باورم نمیشد دارم میرم طرف مرز که برم کربلا .... مثل یه خواب بود ... یه خواب پر استرس ... راننده میگفت شما زوارین التماس دعا ... حرفاش به دلم نمیچسبید ... حس یکی رو داشتم که بدون بلیط سوار قطار شده ...

شب بود رسیدیم چذابه ... از بیست کیلومتری مرز ترافیک بود ... هر طوری بود رسیدیم به مرز ... عجب حال و هوایی، جای همتون خالی بود ... بوی اسپند و عطر صلوات ... و موکبهایی که برای پذیرایی از زوار به راه شده بودن ... با اینکه گرسنه بودم ولی وقتی خوراکی تعارف میکردن دوست نداشتم چیزی بردارم ... حس میکردم اینا برای من نیست ... مال زائراس .... من که شاید برگردم ... 

دم سالن ورودی پایانه مرزی ازدحام بود ... اجازه نمیدادن کسی رد بشه ... فقط اونهایی که پاسپورت داشتن میتونستن رد بشن ... آقای همسر میگفت نترس ... پاسپورتتو نشون بده حواسشون نیست دقت نمیکنن ...

منم با دستای لرزون گذرنامه رو آوردم بالا مامورای دم در گفتن رد شو ... وارد سالن شدیم ... قسمت چک گذرنامه هم خیلی شلوغ بود ... گذرنامه ها رو دسته دسته میگرفتن میذاشتن روی میز که مهر بشن ... آقای همسر گذرنامه ها رو گذاشت روی میز ... من که رفتم اون عقب ایستادم آماده که برگردیم ... ! بعد از چند دقیقه آقای همسر صدام زد گفت بیا بریم این یکی حل شد !

یه مهر قرمز صفحه آخر گذرنامه که نوشته بود مرز زمینی چذابه!

یکی دو تا مامور دیگه هم تو مسیر بود که مهر رو نگاه کردن و اجازه دادن رد بشیم

از ساختمان پایانه مرزی که خارج شدیم اتوبوس منتظر بود که سوار بشیم و ما رو به پایانه مرزی عراق ببرن ... نقطه صفر مرزی ... از اینجا به بعد دیگه عراقی بودن ... استرسم بیشتر شد ... همین که خواستیم سوار اتوبوس بشیم یه نفر از زیر چادر مسافرتی که اون کنار بود اومد بیرون ... نمیدونم کی بود و چه کاره بود ولی انگار شک کرده بود به آقای همسر گفت پاسپورتتو بده ... یعنی من میخواستم قالب تهی کنم ... پاسپورتشو که نگاه کرد گفت اسمت چیه ؟ آقای همسر جواب داد ... شماره شناسنامه و نام پدر رو  پرسید که جواب داد و بعد گفت رد شید ... کنار دستیش میگفت آخه قیافه از این مثبت تر ندیدی که اومدی بهش گیر بدی!

حدودا دو سه کیلومتر با اتوبوس رفتیم و رسیدیم به پایانه مرزی عراق ... اونجا هم وارد یه سالن شدیم که باید گذرنامه ها رو تایید میکردن ... من و آقای همسر با هم بودیم ... مامور عراقی گذرنامه ها رو نگاهی انداخت و اشاره کرد به ما دو نفر و به زبان عربی گفت بیاین اون طرف ...

با خودم گفتم فهمیدن ... الآنه که ما رو برگردونن ...

هچی دیگه رفتیم اون طرف به عربی یه چیزایی گفت که متوجه نشدم ... بعد آخرش گفت لا اعتبار ! ... من هم قیافه مظلوم به خودم گرفتم و گفتم: زیارت ... گذرنامه ها رو برد و رفت تو یه اتاقی که پشت سرش بود و برگشت گفت ... التماس دعا!

البته خودمم خوب میدونستم به خاطر این روزهای نزدیک به اربعین مرز باز هست و نمیخوان گیر بدن و گرنه مواقع عادی بود حتما ما رو برمی گردوندن ...

از پایانه مرزی خارج شدیم ... حالا دیگه یه نفس راحت کشیدم ... اونجا هم موکب بود و غذا میدادن ... میگفتن قیمه نجفی ... خیلی گرسنه بودم بعد از نماز از غذاهای نذریشون خوردیم خیلی چسبید ...

بیرون که اومدیم کلی ماشین ایستاده بودن که راننده هاشون داد میزدن .. نجف، کربلا ...

باورم نمیشد ما الآن تو خاک عراق بودیم ... همین جوری الکی الکی رد شدیم ...

موبایلا هنوز آنتن میداد ... زنگ زدم به مادرم و مادر همسری گفتم ما وارد خاک عراق شدیم و تا چند دقیقه دیگه راه میفتیم سمت نجف ... جیغ و دادشون از اون طرف بلند شد که چرا رفتین الآن میکشنتون ! معلوم بود اونا هم باورشون نمیشده که ما از مرز رد بشیم ...

آقای همسر گفت خودمم فکر نمیکردم بزارن رد بشیم راستش رو بخوای به همین خاطر هم پول زیادی با خودم نیاوردم !عینک

و اینگونه ما راهی نجف اشرف شدیم ...

همچین شوهر پر دل  و جرئتی دارم من ... !

/ 15 نظر / 71 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان دخترا

سلام کربلایی زیارت قبول.خوش به سعادتون.ان شالله هر سال زایر اقا باشید...خیلی خوشحالم که وبتون دوباره به روز شد نبودید همیشه سر میزدم.موفق باشید

ye doost

Salam khobin asheghe neveshtehatam manam doa knin ishallah saliyane sal saye aghaye hamsar bala saretoon bashe ya ali

فریا

عزیزم زیارتت قبول وقتی بطلبه دیگه همجوره درست میشه.حالا بیا بنویس این چند وقت ننوشتی چرا؟؟؟؟؟؟/

نرگس

وای خوش بحالتون[قلب]

حسین

زیارتتون قبول باشه

رز

خوش اومدی بانو دلم برای نوشته هات تنگ شده بود زیارتتون هم قبول باشه طلبیده شدن اینطوریه دیگه . [لبخند][گل]

فاطمه (گل)

روزت مبارک مهندس[گل]

آیسان

زیارت قبوووووول :) انصافا تو این پست با این اخلاقای آقای همسر حال کردیم :))

ملکه

دیگه امام حسین بطلبن این جوری میشه دیگه با تاخیر زیارتتونم قبول

پرواز ツ

ای ججججااااااانم [قلب] چه حس خوبی داشت خوندن متنت[پلک] ایشالله همیشه به خوشی همیشه به سفر همیشه به زیارت [گل][گل]